یادداشت هایی از جنس ابریشم

متن مرتبط با «نفر» در سایت یادداشت هایی از جنس ابریشم نوشته شده است

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.

  • نیلوبلاگ

    زاهدی گوید:جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد. اول:مرد فاسدی از کنار من گذشت و منگوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت: ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود! دوم:مستی دیدم که افتان و خیزان در جاده ای گل الود میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نلغزی. گفت:من بلغزم باکی نیست بهوش باش تو نلغزی شیخ! که جماعتی از پی تو خواهند لغزید سوم:کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟ چهارم:زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد...

    ادامه مطلب